مثنوی تو به آشوبی دلم بی تاب تو

دوست دارد یار این آشفتگی

کوشش بیهوده به از خفتگی*

 

تو به آشوبی دلم بی تاب تو

تو به رنج و من به پیچ و تاب تو

 

غصه می دارد دلم را غصه ات

گوش به جانم بر نما از قصه ات

 

سرِّ راز جان را با جان گو

عاشقت محرم شده آسان گو

 

راز گو آسوده گردد جان تو 

ورنه فرسوده بگردد جان تو

 

جان سبک فرما از بار گران

گر خفا داری تو از نا محرمان

 

ما نیز داریم بسی بار ثقیل

خواهمت گفتن دلآرام جمیل 

 

گر توانی ، این گره بازش کنی

و ر نه باید با درد سازش کنی

 

تا به کی با ترس و رنج و واهمه

دل تهی کن تا به گفت و زمزمه

 

کاش می شد تا دلت پرواز کرد

شعر عشق در گوش تو آواز کرد

 

شرح کرد این شاه غزلهای تو را 

بهره از گفتن ، عسلهای تو را

 

بهر تو یک مثنوی را جور کرد

قصه ی عرفان گفت ، پُر نور کرد

 

می شود در دستانت غرق شد 

مست آن چشمان زرق و برق شد

 

می توان سالها ماند در انتظار 

تا بهار آید پدید اندر بهار

 

 

ای وجودت در وجودم آینه

از تو در خویشتن نمودم آینه

 

جان پاکت غسل تعمیدم دهد

وز سیادت نور و امیدم دهد

 

برگشا تا من خریدارت شوم

چون زلیخا قصد بازارت شوم

 

پر گشا دامان ما را سخت گیر 

عاشقی کن تا نگشته دیر دیر

 

کشف جانت را دل من کرده است

دلبریت را حاصل من کرده است

 

در ازل زد مهر جانت  در گِلم

در قلم زد عشق عشقت در دلم

 

با تو باید سر کیف و پُر جوش بود

بی تو باید ساکت و خاموش بود

 

می توان در عشق تو توحید دید

می توان از این صنم ها دل برید

 

می توان عاشق شد و عرفان دید

می توان در جان تو قرآن دید

 

از تو پروازی تا کوی نگار 

جنت الماوا رسید در بزم یار

 

می توان دلدار را دلدار کرد 

عالمی زعشقش همی بیدار کرد

 

ما همه یک نقطه از عشقیم بدان

جمله سر گرم سر مشقیم بدان

 

می توان پُل زد از این خاک تا سماء

می توان از عشق خاکی تا خدا 

 

خاک را در خاکدان باید نهاد 

دل را بر عالم بالا گشاد 

 

دل اگر نا آشناست اینجا چراست ؟

عشق نا پیداست ؟ پس غوغا چراست؟

 

ای  خدا یک آرزویم بیش نیست

وصل او ... جز این مرا در پیش نیست

 

" یوسف"

 

* بیت اول مثنوی از مولانا می باشد


منبع این نوشته : منبع
توان ,مثنوی